اين سياوش خيرابي است که با ما به بام تهران امده تا ميان زمين و اسمان معلق شود،هيجان بانجي جامپينگ را با او بچشيد.چشم هايتان را ببنديد،يک،دو،سه...
بام تهران،۶بعد از ظهر
قرارمان را ساعت۶ بعد از ظهر گذاشتيم،او همراه يکي از دوستانش آرش که معرف او به دنياي هنر بوده،به بام امد تا رفيقش شاهد پرش او باشد! البته قسمت بانجي جامپينگ بام هم ساعت کاري اش از۷ بعد از ظهر شروع مي شد.با اين که هوا گرم بود، اما همگي هسجان زده بوديم زودتر به بام برسيم و شاهد اين اتفاق هيجاني باشيم.
ترافيک ولنجک بالاخره کار خودش را کرد و بازيگر جوان ما دير بر سر قرار رسيد؛ ان قدر که نور خورشيد را براي عکاسي بهتر و دقيق تر از دست داديم. ساعت نزديک ? يود که بالاخره سياوش پيدايش شد.البته چند باري دور زد تا بالاخره توانست اتومبيلش را پارک کند و همراه ما به بالاي بام بيايد.

چرا ميترسي؟
بايد در محوطه بيروني بام نزديک به کافي شاپ منتظر بمانيم تا مراحل قبل از پرش انجام شود و صدايمان کنند. به همين خاطر با سياوش راجع به ترس هايش گپ مي زنيم.
او علت ترسش از ارتفاع را مربوط به خاطره هاي دوران کودکي اش مي داند و مي گويد:
۴-۵ ساله بودم که از بالاي پشت بام خانه عمه ام به کف استخر پرت شدم؛ دختر عمه ام پايين درب حياط با پوب بازي ميکرد و من به توجه به ارتفاع پريدم و استخر پر از خون شد.وقتي رفتيم پيشاني ام را بخيه کنيم،دکتر که مي خواست بخيه بزند ، مي ترسيدم و اجازه نمي دادم ، او نيز به من پس گردني ميزد تا ساکت شوم و پيشاني ام بخيه بخورد.الان جايش هم روي پيشاني ام هست"
با وجود اين خاطره تلخ در کودکي مي گويد: " خيلي ترسو نيستم فقط از ارتفاع و سوسک ميترسم!
وقتي در بلندي پشت بام مي ايستم ، فکر ميکنم حتما بايد جايي را بگيرم تا رها نشوم"
بازي مورد علاقه اش در ميان بازي هاي خطرناک و هول انگيز شهر بازي ، سفينه بوده و تا به حال فقط سفينه سوار شده است.با اينکه از هواپيما ترس دارد ، اما عاشق اين وسيله و اوج و فرودش است.
جالب است بدانيد سياوش از سرعت زياد در رانندگي هم ترس زيادي داشته است، اما ترسش را به کمک مرحوم پيمان ابدي از بين برده است.او در اين باره خاطره اي دارد: " خيلي از سرعت در اتوبان و رانندگي ترس داشتم.هنگام کار در تله فيلم "مرد مجهول" به کار گرداني وحيد محسني، مرحوم ابدي حضور داشت و من به شدت از کار هاي خطرناکي که انجام مي داد، مي ترسيدمَ؛ به خصوص اين که ماشين را با سرعت زياد ، سر پرتگاه يا دره متوقف مي کرد.يک شب به زور من را کنار خود نشاند و با رانندگي که انجام داد،باعث شد ترس من براي هميشه از اين موضوع بريزد.
براي همين، الان با هر سرعتي هم رانندگي کنم از چيزي نمي ترسم.
ايستگاه اول-توچال
در مسيري که طي ميکنيم تا به ايستگاه اولل توچال برسيم، سياوش مدام شوخي ميکند و مي گويد وقتي به اينجا امده، ترسش بيشتر شده و شايد اين پرش را انجام ندهد.البته از اين موضوع هم که در مجله بنويسيم سياوش ترسيده است،ابايي ندارد.وقتي تعجب ما را ميبيند مي گويد: " از ارتفاع هميشه ترس داشتم و به خاطر همين،هواپيما هم که سوار ميشوم چشم هايم را ميبندم الان هم که بنجي را هم از پايين نگاه ميکنم، ميترسم و بعيد نيست وسط راه سکته کنم!"
وقتي به محل مورد نظر مي رسيم،چشمان سياوش به محيط و ارتفاع کلي که ميبيند خيره است و به نظر ميرسد در يک کلنجار روحي با خودش قرار گرفته که بالاخره ميتواند بپرد يا نه؟

براي پريدن، سالمي؟!
مشغول صحبت با خيرابي هستيم که صدايش مي کنند تا چند سوال پزشکي ازش بپرسند و اگر مشکلي نداشت،اجازه پرش بگيرد.همراه او به اتاق مسئولان بام ميرويم؛اقاي ميلاد بنايي مسئول اين ورزش از او ميپرسد تا به حال عمل جراحي داشته و سياوش پاسخ ميدهد در دوره راهنمايي،زانويش را جراحي کرده است.از اينکه ورش ميکند يا نه هم سوال ميکند و او مي گويد زمستان ها اسکي انجام ميدهد، اما به خاطر زانويش،نميتواند به طور مداوم ان را ادامه دهد.سوال هاي ديگري هم درباره چندبار بيهوش شدن،سابقه بيماري هاي قلبي و تنفسي داشتن است که سياوش هيچ کدام را ندارد.
فقط اشاره ميکند فشار خون دارد و وقتي عصبي ميشود دچار اسپاسم شده و تپش قلب ميگيرد.به همين خاطر داروي فشار خون مصرف مي کند.همين موضوع باعث ميشود فشارش را بگيرند که خوش بختانه فشار خوبي داشت.البته خودش ميگويد که هميشه مينيم من بالاست!
قبل از اينکه سوال اخر را از او بپرسند مي گويد اين سوال را در همه جهان، پيش از انجام اين ورزش ميپرسند و ان هم اين است که اگر در طول روز مواد مخدر يا چيز ديگري مصرف کردي بگو؟ سياوش ميخندد و ميگويد نه، اهل سيگار نيستم.
بعد از پايان سوال ها فرمي به او داده ميشود تا اطلاعات شخصي اش را ثبت کند.اطلاعاتي که شامل وزن،قد و ... است.سياوش پس از پر کردن فرم و امضاي ان،همه وسايلش مانند ساعت،گردنبند و ... در مياورد و به دوستش مي سپارد تا براي رفتن اماده شود.در اخر اقاي بنايي از سياوش ريلکس باشد و به چيزي فکر نکند.

با ترس مي پرم!
در کنار سياوش منتظر مي مانيم تا دوستاني که بايد وسايل پرش را اماده کنند، حاضر شوند.سياوش همچنان مشغول شوخي کردن است و مي گويد قصد پرش ندارد و فقظ خواسته يک بار اين ورزش را از نزديک ببيند.تقريبا هوا تاريک شده که سياوش همراه بقيه از افرادي که قصد پريدن دارند،از پله هاي دکل۴۰متري بالا ميروند.عکاس مجله مشتاقانه و لحظه به لحظه از اين دوستان عکس ميگيرد؛ بعد از اينکه يکي-دونفر به صورت داوطلب جلوتر از سياوش مي پرند،نوبت به او مي رسد،از بلند گو اعلام ميکنند قهرمان بعدي، سياوش خيرابي،بازيگر محبوبتان خواهد بود.شمارش معکوس را اغاز ميکنيم.جمعيت مشتاقانه ايستاده و بالا را نظاره مي کنند،همزمان شمارش معکوس را بلند گو ميگويد و با شمارش ۱سياوش مي پرد و با تشويق و سوت حاضران پايين مي ايد و رکورد پرش از ارتفاع ۴۰متري ، با ترسي که از ان داشته را ،براي خودش و ما به ارمغان مياورد. وقتي پايين ميايد در ميان جمعيت گم ميشود که گاهي اورا تحسين مي کنند و گاهي سوال هاي متعددي درباره ان بالا ميپرسند . سياوش به ما ميگويد وقتي بالا رفته ترسش بيشتر شده و حس سکته داشته، اما باديدن کساني که جلوتر از او پريدن ، به ترسش غلبه کرده و خواسته اين تجربه را امتحان کند.
مجله زندگي ايده ال- نيمه دوم شهريور
--------------------------------------------------------------------------------